دلنوشته های مامان الهه

خاطرات زندگیم

زیارت بی بی فاطمه بزنجان

سلام خوشگلای مامان طاها وتبسم عزیزم،میوه های عمر مامان وبابا   روز چهارشنبه با گروه قرآنی رفتیم زیارت بزنجان بافت از اونجا هم رفیم دریاچه لاله زار کلی خوش گذشت هم به شما هم به من.... طاها جان که کلی بازی وبدو بدو کرد... جای که نشسته بودیم یه جوب آب بود که طاها از اول تا آخر روز توی آب بود چند دفعه ای کفشش رو آب برد... کلی دوست داشت،دیگه تقریبا همه میشناختنش...کلی هم دوستش داشتن... تبسم جون هم که شیطونیهای خودش رو میکرد،همش دنبال کفش بود،اخه تبسم ما عاشق کفشه هر جاکفش باشه اینم اونجاست... تبسم رو گذاشتیم پیش مامان جونی با طاها جون رفتیم دریاچه،کلی توی مسیر بازی کردیم مسابقه دو گذاشتیم،از مامان سواری گرفته اونجاهم لب ...
2 مرداد 1395

م....مــــــــــادر

امروز بیشتر از همیشه جای مادر شوهرم خالیست... سومین سالگرد آسمانۍ شدنت مبارڪ... سومین ساله که از دیدنت روی ماهت محروم هستیم... مادر میدونی با رفتنت عشق و صفا صمیمیتی که توی خونه موج میزد رو با خودت بردی... اون خونه بدون شما رنگ وبوی نداره...خیلی دلگیره... مادر میدونی ومطمئنم که میدونی قادر سه ساله توی خونه نیومده حتی پا توی کوچه نمیزاره، میگه تا چشمم به این کوچه میفته یاد خاطرات مادرم میام...از اول کوچه تا آخرش باهاش خاطره دارم... میدونی مادر هنوز هیچکس رفتنت رو باور نداره... مــــــــــادر عزیــــــــــز، هممون دوست داریم دلمون یه دنــــــــــیا برات تنگ شده... مــــــــــادر،صورت ماهت رو میبوسم .... ...
16 تير 1395

لحظه های کشدار

💫در زندگی لحظه‌هایی هست که دلت می‌خواهد مثل پنیر پیتزا کش بیایید، طولااانی! تمام نشود. مثل وقتهایی که کسی از دست پختت تعریف میکند حتی اگر به ان غذا الرژی داشته باشد.  مثل وقت‌هایی که بوی خاک باران خورده می‌پیچد توی هوا و دوست داری ریه‌ات اندازهٔ جنگل‌های گیلان باشد برای فرو دادن آن همه عطر...!   مثل لحظهٔ تمام شدن یک مکالمه تلفنی وقتی هنوز دلت نمی‌آید گوشی را بگذاری؛ انگار که ته‌ماندهٔ صدایش هنوز توی سیم تلفن هست! مثل چشم‌هایی که وادارت می‌کنند سرت را بیندازی پایین و زمین را نگاه کنی، گویی که مغولی شمشیرش را گذاشته روی گردنت! مثل خداحافظی‌ها. وقتی که هی دلت نمی&zwnj...
10 خرداد 1395

هفتمین ماه گرد تبسم جان

سلام عزیز دل مامان   عــــــــــزیــــــــــزم هفتمین ماه گردت مبارڪ   تبسم مامان اینروزا:  ازپنج ماهگی دختر نازم میشینه که نسبت به طاها خیلی زودتر نشستن رو یاد گرفت، کلا میگن دخترا زودتر میشینن.   خزیدن رو یاد گرفته کامل نه اما اگه بخواد چیزی رو خراب کنه وجای رو بهم بریزه،میخزه وخودش رو میرسونه،اما بیشتر حالت چهار دست وپا میشه دختر نازم   راستی دخترم حرف هم میزنه کلماتی مثل دده،به به ،تا یه حدودی هم بابا   ایستادن رو خیلی دوست داره،بغل وسیلها یا کمد ومبل سعی میکنه که بلند بشه، دختر شکموی ما به سفره وهر چیز خوردنی خیلی علاقه داره،به قول بابای وقتی خواب هم باشه ب...
29 ارديبهشت 1395

دومین تولد پنج سالگیه طاها جان

سلام گلپسرم س عزیز دلم یه بار دیگه هم میگم ورودت به شش سالگیت مبارک دردونه مامان انشالله تولد صد وبیست سالگیت رو جشن بگیری یه بار دیگه واست تولد گرفتیم اخه بابا قادر بهت قول داده بود که کیک باب اسفنجی که دوست داشتی واست بگیره قرار بود باباجونی اینا بیان خونمون با خاله الهام اینا تصمیم گرفتیم که همون شب واست تولد یهویی بگیریم ... که شما خودت زنگ زده بودی گفته بودی امشب تولدمه تازه هدیه هاتم خودت گفته بودی که واست بخرن شیطون بلای من خونه رو با بادکنک واست تزئین کردم البته خودتم با کلی شوق بهم کمک میکردی... بابا قادر کیک وشمع وفشفشه کاست گرفته بود یواشکی آورد قایم کردیم،بهت گفتم گیک واست گیر نیومده ازت فیلم گرفتم ش...
31 فروردين 1395

غذاخوردن تبسم جان

سلام عزیزک مامان خانم شدی بزرگ شدی یکی یدونه مامان از پنج ماهگی غذا خوردن رو برات شروع کردم خیلی زود بود اما شما خانم شکمو دیگه با شیر سیر نمیشدی وهمش نق میزدی غر میزدی،سفره یا غذا که میدیدی دهنت آب میوفتاد ومیخواستی کلی غر میزدی گریه میکردی تا بهت میدادیم با ولع خاصی شروع میکردی به خوردن ،وقتی که حرص میزدی واسه خوردن خیلی بامزه میشدی کلی بهت میخندیدیم. از هفتم فروردین غذا خوردن رو برات شروع کردم،اولین غذای که بهت دادم فرنی آرد برنج بود که خیلی خوشت اومده بود ودوست داشتی،بعد بابای واست سرلاک بیومیل آردگندم رو برات گرفت میخوردی ولی خیلی با اشتیاق نه... اما داداشی سرلاک خیلی دوست داشت وتا دو سالگی خورد... از ر...
31 فروردين 1395

این روزای تبسم جان

سلام گلدخترم این روزا شیطونتر ،شیرینتر وبزرگتر شدی ،الان دیگه شش ماهه شدی دختر نازم. چند وقتیه غلت زدن رو یاد گرفتی،وقتی به پشت میخوابونمت سعی میکنی که غلت بزنی وبه شکم میشی داری تلاش میکنی واسه خزیدن، راستی داشت یادم میرفت الان دو هفته هسته که میشینی واسه خودت خانمی شدی کلی عکس از نشستنت گرفتم،نسبتبه داداشی خیلی زود نشستن رو یاد گرفتی،شاید دختری به این دلیل باشه،اخه قدیمیا میگن دختر پنچ ماهگی میشینه ولی پسر نه ماهگی میشینه. حدود یک ماهی هست از روروک استفاده میکنه،داخلش میشینی با اسباب بازیهات سر گرم میشی،یه هزار پا داری که خیلی دوستش داری پاهاشو دهنت میکنی وگازشون میگیری فکر کنم بخاطر همین دوستش داری. راست...
31 فروردين 1395

تولد گل پسری

    تو این روز طلایی تو اومدی بدنیا وجود پاکت اومد به جمع خلوت ما   تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز                                از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا                                                                     طــــــــــــــــــــاهــــــــــــــــــــا جــــــــــــــــــــان تــــــــــــــــــــولــــــــــــ...
22 فروردين 1395

خدایا

  وای خدایا چقدر لبریزم ازخوشبختی... ممنون ازهدیه هایی که به من بخشیدی   همسری فداکار ودلسوز ومهربون ویه پسر ناز ویه دخترناز ودوست داشتنی.... دلم می خواد هر لحظه بخاطر داشتنشون  خدارو شکر کنم. پسرک نازم وقتی می خنده از ته دل می خندم و همزمان اشکام سرازیر می شه ... دختر ک نازم که با لبخنداش دنیامو عوض میکنه ما رو تا اوج شادی میبره........ هیچ وقت این قدر خوشحال نبودم..هیچ وقت...   خدایا این  سرمایه های زندگی من و برام سلامت نگه دار ...
22 فروردين 1395

مامان گلنار عزیز

تقدیم به مادران آرام گرفته در خاک...💐   آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو... تو کجایی مادر...؟! آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو... بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا... آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو... جانِ من حرف بزن! امر بفرما مادر. آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو... کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست  آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو... مادر ای یاد تو آرامش من...! امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟! جانِ من زود بیا بغلم کن مادر..! آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو... به خدا دلتنگم! رو به رویم بِنِشینی کافیست همه ...
11 فروردين 1395