دلنوشته های مامان الهه

خاطرات زندگیم

خدایا

خدايا.......   تو زيباترين  حضور زندگي  مني   و من عجيب  به اغوشت خو گرفته ام    خو گرفته ام ، به ابي اسمانت به بخشش هاي سخاوتمندانه ات ...   خو گرفته ام ، به تماشا كردن و بوييدن  گلهايي ك برايم ميفرستي... به افتابي ك  هر صبح  به  من  هديه  ميدهي ..   خدايا .....   وقتي از من گرفتي و بخشيدي ، فهميدم ك ... معادله  زندگي ، نه غصه خوردن براي  نداشته هاست و نه شاد كردن براي داشته ها .... چشمه ها  در جاري شدن و علفها در سبز شدن  معني پيدا ميكنند . كوهها ،با قله ها و درياها  با موج، زندگي  پيدا ميكنند ...
21 دی 1394

سرفه های تبسم

سلام گلدخترم دیروز بدجور من وبابات رو با سرفه هات ترسوندی،وقتی سرفه میکردی کلا سیاه میشد ولبات کبود میشد ،این نشان دهنده این بود که اکسیژن به خوبی بهت نمیرسه، میترسیدم خفه بشی،چون دکتر خودت عصر مطبش باز یود تصمیم گرفتیم یه دکتر دیگع ببریمت ،بابای از یکی دوستاش آدرس دکتر مداحیان رو گرفت خیلی استرس داشتم که معلوم نیست چطور دکتری باشه، ساعت ده ونیم نوبت داشتیم،رفتیم مطب بعد از کمی انتظارنوبت ما شد،سرفه های که میزدی وتغییر رنگت توجه همه رو جلب میکرد، وارد اتاق دکتر شدیم دکتر نسبتا جوونی بود وسبزه رو، هزم پرسید چی شده منم علائمت رو گ۴تم،سرفه های پی در پی همراه با تغییر رنگ وکبودی لبهات نفس کشیدنت از کول به راحتی نمیتونستی نفس بکشی  ...
20 دی 1394

سرفه های تبسم

سلام دختر نازم  امروز که دارم واست مینویسم شما مریض شدی خیلی نگرانتم چند روز پیش که علائم سرما خوردگی داشتی با بابا قادر بردیمت پیش دکتر علوی که معاینه ات کنه ، گفت که زیاد مشکلت حاد نیست وسرماخوردگیه ساده است ویه شربت سرما خوردگی بهت داد، طبق دستورش دارو هارو بهت دادم ام از دیروز سرفه هات خیلی شدید شده طوری که رنگ سیاه میشه و پی در پی سرفه میکنی،حالت کف از گلوت میاد، دیشب هم تا صبح نخوابیدی وروی بغل من وبابات بودی،بیچاره بابای امروز هم سرویس داشت اصلا دیشب نخوابید ، نمیدونم چی بهت بدم که بهتر بشی،خیلی نگرانتم،شیر هم نمیخوری،نمیدونم چکار کنم، امروز عصر میبرمت پیش دکتر خودت دکتر رضائی ان شالله همیشه سلامت باشی دخترکم ...
19 دی 1394

گلپسرم

طاهاجان دیروز از طرف مهد کودکتان رفته بودین اردو درون شهری  رفتید دیدن آکواریوم،وقتی اومی خونی با کلی شوق وذوق از اونجا تعریف میکردی میگفتی ماهی دیدیم ماهی بزرگ،تسماح دیدیم وقتی اینو گفتی منو بابات کلی بهت خندیدیم، هرچی بهت میگفتیم که اسمش تمساحه و تسماح نیست قبول نمیکردی،تازه عصبانی هم میشدی کلی به این کلمت  خندیدیم. خداروشکر از مهدت خیلی راضی هستیم،یه بار هم اردو رفتین باغ وحش اون روزم خیلی بهت خوش گذشته بود ،از میمون باغ وحش خیلی خوشت اومده بود وقتی خوشحالیت رو میبینیم ماهم انرژی میگیریم  پسر گلم همیشه شاد باش،چیزی باارزش تر شادی وآرامش توی این دنیا نیست قربون اون زبونت برم گلپسرم ...
17 دی 1394

دخترکم

دختر  زودتر راه میرود  زودتر به تکلم می افتد  زودتر به سن تکلیف میرسد  اصلا انگار از همان اول عجله دارد .... گویی هیچوقت برای خودش وقت ندارد..... حتی بازی هایش رنگ و بوی جان بخشیدن دارد .... رنگ و بوی ابراز عشق و محبت .... چنان معصومانه عروسکش را در اغوش میفشارد ؛  گویی سالهاست طعم شیرین مادری را چشیده است .... آری ..... دختر بودن یعنی همیشه عجله داشتن برای رساندن محبت به دستان دیگران ... یعنی وقف کردن بند بند ساقه وجود برای رشد کردن نهال عاطفه .....  دختر که باشی مهربانی ات دست خودت نیست .... خوب میشوی حتی با انان که چندان با تو خوب نبوده اند .... دلرحم میشوی حتی در مقابل انهایی که...
17 دی 1394

مادر بودن

مادر که باشی نباید سرما بخوری یا اگه هم سرما خوردی باید زودتر خوب بشی مادر که باشی نمیتونی تب کنی دیگه چه برسه به اینکه لرز هم بکنی یا اگر هم تب و لرز کردی باید سعی کنی خیلی حالت تب و لرزت رو بچت نبینه آخه ممکنه بترسه و نگران بشه اینطوری بیشتر بهت بچسبه و ممکنه اون هم سرما بخوره.   مادر که باشی خیلی وقت نداری بشینی و بری تو هپروت و واسه خودت باشی   مادر که باشی وقتی هم عصبانی میشی و داد و بیداد راه میکنی بعد که بچت میخوابه می شینی به صورت معصومش نگاه میکنی غصه می خوری که چرا نتونستی جلوی خودت رو بگیری !!!!   مادر که باشی گاهی لحظه شماری میکنی که بچت بخوابه بعد که میخوابه و خوابش طولانی میشه دلت براش تنگ میشه!!!! ...
16 دی 1394

به دنیا آمدن تبسم جان

سلام دختر نازم صبح روز ۲۹ مهر بود که احساس کردم درد دارم،مثل دردهای زایمانی اما واسه بدنیا اومدنت خیلی زود بود اخه ۱۸ آبان بهم تاریخ زایمان داده بودن،تو هنوز ۳۷ هفته بودی آماده شدم با بابای رفتیم طاها رو رسوندم مهد رفتم بیمارسنان که دکتر معاینه ام کنه خیلی میترسیدم نکنه زود بدنیا بیایی یا خدای نکرده نارس باشی، رفتم قسمت زایشگاه بیمارستان پیامبرالعظم دکتر پور رحیمی ضربان قلبت رو چک کرد وگفت که منظم نیست حرکتای کوچلوت کم شده آبمیوه وکیک خوردم چون صبحانه نخورده بودم بعد از چند دقیقه باز چک کرد گفت بهتر شده اما خوب نشده ،میترسیدم چیزیت بشه،دکتر بهم گفت زایمانت شروع شده گفتم دکتر نارس بدنیا نمیاد گفت ان شالله سالم بدنیا بیاد. خیلی ا...
16 دی 1394

اولین روز وبلاگ نویسی

طاها جان وتبسم عزیزم امروز که دارم واستون مینویسم: طاها جان شماچهار سال ونیم داری ومهد کودک میری،مهد ثنا تبسم عزیزم شما دوماه ونیم داری ودر آغوش مادر هستی خوشحالم جای رو پیدا کردم که بتوانم خاطراتتان را ثبت کنم عزیزان من نمیدونم روزی که این وبلاگ رو میخونید من پیشتان باشم یا نه، اما دوست دارم که بدونید تمام این کلمات رو با عشق نوشتم همیشه یادتون باشه شما بهترین هدیه های خدا به مامان وبابا هستین  مامان وبابا عاشقتون هستن میبوسمتون
15 دی 1394

طاها وتبسم عزیزم

🍃🍃🍃💖🍃🍃🍃 "تقدیم به فرزندم" زود بزرگ نشو مادر... کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را ! زود بزرگ نشو مادر... قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام . آرام آرام پیش برو ، آن سوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم. هرچه جلوتر می روی همه چیز تـندتر از تو قدم بر می دارد. حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی . الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز! همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش ، یک قدم ، دو قدم ، ولی زود بزرگ نشو مادر... آرام آرام پیش برو گلم. آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت. آن سوی سن و سال خبری نیست . کودکی کن ، از ته دل بخند به اداهای ما که بر...
15 دی 1394