دلنوشته های مامان الهه

خاطرات زندگیم

این مدت که گذشت...

سلام به میوه های دل مامان وبابا... گلدختر وگلپسر نازم....   خیلی وقت بود که نمیشد سر بزنم به وبلاگ وخاطرات شما عزیزای دلم رو بنویسم از این بابت شرمنده هستم... تبسم خانمی الان یه دسته گل شده حدود دوهفته هسته که کامل راه رفتن رو یاد گرفتی ...دیگه از افتادن ها خبریرنیست...اخه هر وقت که میوفتادی   قهر میکردی وخودت رو روی زمین مینداختی...الان ماشالله یه پارچه خانم شدی... بعضی کلمات رو خیلی خوب میگی از مامان صدا کردنت خیلی خوشم میاد ووقتی میگی مامان قند توی دلم آب میشه...عاشق مامان صدا کردنت هستم...ولی شما عاشق بابای کلی حسودیم میشه...فقط روی پای بابای میخوابی وواست لالایی میگه ولی من هر کار کنم روی پای من نمیخوابی دختر شیطون...
14 دی 1395
1