دلنوشته های مامان الهه

خاطرات زندگیم

تابستان95طاها جان

طاها جان پسر یکی یدونه مامان... تابستون امسال طاها جون رو کلاس حفظ قرآن ثبت نام کردیم،خداروشکر خیلی خیلی دوست داره وهفته ای سه روز کلاس میره وعاشق مربیشه... عزیز مامان خیلی علاقه به قرآن داری خداروشکر،الان که نصف ترمتان گذشته خیلی عالی یاد گرفتی ،پنج تا سوره یاد گرفتی،سوره های حمد،ناس،توحید،مسد وفیل... چهارشنبه امتحان میان ترمی داری....مربیتون ازت خیلی راضی بود وبرای همه سوره هات تا اینجا کارت طلایی گرفتی،... امیدوارم همیشه در پناه قرآن باشی،ودر تمامی مراحل زندگیت موفق باشی... من وبابای به داشتنت افتخار میکنیم وعاشقتیم... مامانی خیلی دوست داره ...
12 مرداد 1395

زیارت بی بی فاطمه بزنجان

سلام خوشگلای مامان طاها وتبسم عزیزم،میوه های عمر مامان وبابا   روز چهارشنبه با گروه قرآنی رفتیم زیارت بزنجان بافت از اونجا هم رفیم دریاچه لاله زار کلی خوش گذشت هم به شما هم به من.... طاها جان که کلی بازی وبدو بدو کرد... جای که نشسته بودیم یه جوب آب بود که طاها از اول تا آخر روز توی آب بود چند دفعه ای کفشش رو آب برد... کلی دوست داشت،دیگه تقریبا همه میشناختنش...کلی هم دوستش داشتن... تبسم جون هم که شیطونیهای خودش رو میکرد،همش دنبال کفش بود،اخه تبسم ما عاشق کفشه هر جاکفش باشه اینم اونجاست... تبسم رو گذاشتیم پیش مامان جونی با طاها جون رفتیم دریاچه،کلی توی مسیر بازی کردیم مسابقه دو گذاشتیم،از مامان سواری گرفته اونجاهم لب ...
2 مرداد 1395
1